تبلیغات
crazy for ss501 - short story1
jang jang ta pirozi

short story1

سه شنبه 4 بهمن 1390 04:50 ب.ظ

نویسنده : baran ...
ارسال شده در: short story ،
موقعی که زنشون داره زایمان می کنه:

 

هیون: استرس داره مدام تویه راهرو راه می ره و دستاشو به هم فشار می ده و دعا می کنه که خدایا یه کاری کن بچم سالم به دنیا بیاد ( گور بابایه زنم )

یونگ سنگ : رویه صندلی می  شینه و به این فکر می کنه که اسم بچه اش رو چی بزاره

کیوجونگ :خیلی استرس داره هی بلند می شه و هی میشینه و مدام خدا خدا می کنه که زایمان زنش راحت باشه و بچه شون سلام به دنیا بیاد

جونگ مین : گور بابایه زن بچه  داره تویه بیمارستان با یه پرستار خوشگل حرف می زنه و هر چند دقیقه یکبار یاد پدر شدنش می یفته و قند تو دلش اب می شه  

هیونگ جون :اولش استرسش کمه ولی هر چی می گذره بیشتر می شه اخرش که اصلا بغض می کنه و از خدا می خواد این همه خوشبختی که بهش داده رو ازش نگیره  ( الللهیییی )




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: shortstory ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 بهمن 1390 05:59 ب.ظ