تبلیغات
crazy for ss501 - Inever let u go-ep3
jang jang ta pirozi

Inever let u go-ep3

سه شنبه 4 بهمن 1390 12:02 ب.ظ

نویسنده : bahar ...
ارسال شده در: Inever let u go ،
سلام سلام من اومدم بلاخرهامروز امتحانام تموم شد اخیش راحت شدمخوب من این داستانمو خیلی دوست دارم پس اول قسمت جدید این داستانمو میذارمپس لطفا به ادامه مطلب برید و نظرتونو بگید كومااو گار سالها بود خواب بودم وقتی بیدار شدم كیو رو بالا سرم دیدم .میدونستم اینجا بیمارستانه و میدونستم چی شده ولی نمیخواستم باور كنم 

-بچم خوبه؟؟؟اما كیو جواب نداد...كیو با توام میگم بچم خوبه؟

كیو-كاترین میتونی دوباره بچه دار شی

-چی داری میگی؟من بچه دیگه ای نمیخوام هیون كجاست؟

كیو-بزار برات توضیح بدم

-نمیخواد نمیخوام من و بچم هردو خوبیم میخوام برم پیش هیون

بلند شدم میخواستم سرم رو بكنم كه كیو دستم رو گرفت سعی میكرد خونسرد باشه اما دستاش میلرزید دوست داشتم گریه كنم نكنه واقعا برای بچم اتفاقی افتاده باشه

تلفن كیو زنگ خورد قیافش عوض شد كیو-مطمئنید خودشه؟....ممنون كه زنگ زدید میشه یه جای خلوت ببرینش مرسی!

دلهره داشتم ولی بعد از شنیدن حرف های كیو داشتم دق میكردم یعنی هیونو مییگفتن؟؟؟

-كی بود؟

كیو-هیچكس

داد زدم كیو تروخدا بهم بگو نزار دیونه بشم

كیو-الینا خواهش میكنم خودتو تانقدر عذاب نده من باید برم اما بر میگردم منتظرم بمون

و كیو هم رفت نمیخواستم به چیزی فكر كنم اما هیون همش جلو نظرم بود نكنه براش اتفاقی افتاده باشه؟كاش منم خانواده داشتم كه در این لحظه ها كنارم می بودن چرا خانوادم منو نمیخواستن؟؟؟اشكام سرازیر شد

پرستاری اومد تو وقتی منو تو اون حالت دید گفت عزیزم درسته بچه تو از دست دادی اما این به این معنی نیست كه دیگه نتونی بچه دار بشی!صداش تو گوشم پیچید نه نه امكان نداره شروع به جیغ زدن كردم پرستار بهم  ارام بخش تزریق كرد و بعد از مدتی به خواب الود شدم.....

كیو هنوز نیومده عصابم خورده از هیون متنفرم سرم رو كندم و به سمت خونه حركت كردم وقتی رسیدم خونه تنها كاری كه تونستم بكنم عكس عروسیمونو پرت كردم و هرچی عكس از دابل اس داشتم پاره كردم من تو بیمارستان بودم اونوقت هیچكدومشون یه زنگ هم نزدن!یه دوش گرفتم و چمدونم رو بستم و یه نامه ی خدافظی هم نوشتم البته نامه كه نبود فقط نوشتم خدافظ قاتل الان میتونی خوشحال باشی....

نمیدونستم كجا میخوام برم كاش نیویورك بودم ..چقدر بده تو این جور مواقع خانواده ای نداشته باشی كه ازت حمایت كنه و پناهت بشه.....

میخوام زندگی كنم میخوام از زندگیم لذت ببرم اما بدون هیون و بچم میتونم؟؟؟؟؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 بهمن 1390 03:36 ب.ظ