تبلیغات
crazy for ss501 - Inever let u go-ep2
jang jang ta pirozi

Inever let u go-ep2

سه شنبه 4 بهمن 1390 11:59 ق.ظ

نویسنده : bahar ...
ارسال شده در: Inever let u go ،
سلام به همه دوست جونیام انقده دلم براتون تنگ شده بود که نمیدونید

از خوشحالی نزدیک بود غش کنم سریع از دکتر پرسیدم

دختر یا پسر؟به باباش میره؟پوستش سفیده؟؟؟اسمش رو چی بزارم...انقدر هول شده بودم که سوال های مسخره می پرسیدم دکتر یه خنده ای کرد و گفت عزیزم من نمیدونم به باباش میره یا نه نمیدونم پوستش سفیده یا نه جنسیت بچه ت هم حداقل باید ? ماه باردار باشی تا بفهمیم و اسمش هم باید همره با شوهرت انتخاب کنی اگه هم مایلی ببینیش میتونی به بخش سونوگرافی بری داشتم پا میشدم که گفت بازم تبریک میگم ازش تشکر کردم به اتاق سونوگرافی رفتم بعد از چند دقیقه وارد اتاق شدم وقتی رو تخت دراز کشیدم یه دستگاهی رو شکمم گذاشت و بالبخند گفت اون نقطه سیاه رو میبینی؟اون بچه ته

-وای چقد ریزه الهی من قربونش برم مثل باباش ارومه

دکتر لبخندی زد وگفت-مثل باباش؟عزیزم همه بچه همینجورین

-خانم دکتر شما فکر میکنید دختر باشه یا پسر؟

دکتر-تو چی دوست داری؟

-برای من فرقی نمیکنه دوست دارم مثله باباش باشه مشل باباش خوشگل و مهربون گاهی اوقات هم ترسناک

دکتر-پس دوست داری پسر باشه؟؟؟مثله اینکه خیلی شوهرتو دوست داری میخوای یه عکس بگیرم از بچهت؟

-یعنی میشه؟

دکتر-البته ولی خیلی تار میشه وفقط مثله یه نقطه میمونه ها

-اشکالی نداره

از دکتر تشکر کردم و از اتاق بیرون اومدم نگاه عکسی که تو دستم بود کردم و گفتم هیون کوچولو هشت ماه باید صبر کنی وای اگه بابات تورو ببینه چی کار میکنه؟؟؟عمو هات که مططمئنم از خوشحالی غش میکنن وای اگه تو دختر باشی که بابات بیچاره شده باید از همون روز اول خواستگارهارو رد کنه!!اگرم پسر باشی که دخترا ولکنت نیست و زنت باید مثله من حرص بخوره

یاد حرفای که دکتر زد افتادم باید کفش های اسپرت پام کنم و لباس های راحت بپوشم سوار ماشین که شدم به سمت مرکز خرید به راه افتادم چند جفت کفش خریدم و چند دست لباس بارداری یه مقدار برای یخچال خرید کردم و به سمت خونه را افتادم ....وقتی به خونه رسیدم سریع به اشپزخونه رفتم و غذا رو اماده کردم خونه رو تمیز کردم یه عکس از دابل اس اوردم ونشستم عکس رو روبروی شکمم گرفتم وگفتم هیون کوچولو خوب ببین تو چهار تا عمو ی مهربون داری به هیونگ اشاره کردم و گفتم این عموت اسمش هیونگه قلبش مثله خودت پاکه پاکه خیلیم مهربونه این یکی جونگمینه با هیونگ خیلیی کل میندازه ولی هواشو خیلیی داره خیلی شوخه وهمش میخنده و این اسمش کیو جونگه خیلی هوای مامانت رو داره و عاشق خانوادش و دوستاشه و اینم فرشته ی گروهه همیشه یه قدم عقب وامیسته ولی تا اخرش حمایتت میکنه اسمش یونگ سنگه و اگه گفتی این یکی کیه؟این خوشتیپه باباته دوست داری مثله بابات شی؟ یه فکری زد به سرم سریع پاشدم و جعبه شمع ها رو دراوردم از در ورودی شروع به چیدن کردم تا اتاق خواب بعد با گلبرگ های رز رو تخت رو تزئین کردم سمت کمد لباسام رفتم و پیراهن صورتی کوتاهی تنم کردم مو هامم سشوار کشیم و یه مقدار ارایش کردم نگاه ساعتکردم هنوز نیومده بود یه خورده نامید شدم اما تا به هیون کوچولوم فکر میکردم خندم میگرفت رو کاناپه نشستم و گفتم دوست داشتی با خانواده منم اشنا میشدی نه؟ من بچه پرورشگاهی ام پدر مادر ندارم ولی هیون همه کسه منه هم مامانم و هم بابام و هم عشق زندگیم چیه حسودی میکنی و خندیدم عکس سونو گرافی رو گذاشتم  تو کشو و رفتم پشت پنجره نشستم ساعت ? بود پا شدم و شمع ها رو روشن کردم گفتم مطمئنم الانا پیداش میشه دوباره پشت پنجره نشستم یه ماشین که صدای ظبتش روشن بود با سرعت از خیابون رد شد گفتم چقد بیفرهنگ نمیگن مردم خوابن اما ماشین دنده عقب گرفت و جلو خونمون واستاد درکمال ناباوری هیون از ماشین پیاده میشد چندتا دختر تو ماشین بودن که براش دست تکون میدادن سریع درو باز کردم هیون از دیدن منظره خونه تقریبا شوکه شده بود گفت تولدته؟

-نه اما یه شبه باور نکردنی پر از سوپرایز

هیون-حوصله سوپرایز ندارم اینارم خاموش کن خستم میخوام بخوابم

-هیچ معلوم هست چته؟داری دیونم میکنی هرچی سعی میکنم تا باهات کنار بیام توهمش منو پس میزنی

بدون توجه به حرفا داشت شمع هارو خاموش میکرد و به سمت اتاق میرفت

-اونا کی بودن؟من تا الان منتظر تو بودم اونوقت تو با چندتا دختر پاشدی اومدی خونه؟ماشینت کجاست؟

هیون-منکه گفتم منتظر من نباش...به تو ربطی نداره اونا کی بودن و یا ماشینم کجاست

-اگه من تا دیر وقت بیرون باشم تونگران من نمیشی؟ دوست داری این موقع شب بیام خونه؟

هیون-جلوتو نمیگیرم .....رفت دوش بگیره خیلی ناراحت شده بودم دستم رو شکمم گذاشتم وگفتم از بابات نترسیا چند هفته اس اینطوری شده اما من باید بهش بفهمونم که اونم باید نگران من شه و به سمت کمد لباسام رفتم یه پالتو رو همون لباسم پوشیدم و کیفم رو برداشتم عکس سونوگرافی رو انداختم تو کیفم و از خونه زدم بیرون دو ساعت بیهدف قدم میزدم اما هیون حتی یه اس نداد ببینه من کجام داشت سرم گیج میرفت که دم یه خونه ای غش کردم .....

وقتی به هوش اومدم فهمیدم تو خونه ی کیو هستم کیو اومد تو اتاق و گفت بیدار شدی؟تو این وقت صبح  اینجا چیکار میکردی؟

بهش خیره شده بودم گوشه ی لب اونم پاره بود وای خدای من یعنی کیو و هیون باهم دعوا کردن؟؟؟این امکان نداره

-صورتت چی شده؟

کیو-اول جواب منو بده این وقت صبح ساعت 4دم خونه ی من چی کار میکردی؟با هیون دعوات شده؟

-هیون باهام تماسی نگرفت؟نگرانم شده بود نه؟

کیو-پس حدسم درست بود شما بچه ها دعوا کردید

-من تو خونه ی تو چیکار میکنم؟

کیو-صبح که از خواب پاشدم رفتم بدوم دیدم یه دختر دم خونم بیهوش شده که وقتی نگاه به صورتت کردم دیدم توی حالا پاشو یه دستی به سرو صورتت بکش هیون داره میاد اینجا

-هیون میاد اینجا؟

کیو-نه تنها هیون بقیه بچه ها هم میان...داشت از اتاق بیرون میرفت از تخت بلندشدم وگفتم کیو یه لحظه صبر کن نگام کرد وگفت جانم؟

-من من حاملم

کیو-چی؟

-من3 هفته اس که حاملم

کیو باورش نمیشد یهو یه جیغی کشد و شرع به خندیدن کرد گفت وای من قراره عمو بشم و خم شد نگاه شکمم کرد و گفت کوچولو زودی بیا بیرون که منتظرتم نگاهم کرد و گفت کاترین فکر کن اگه پسر بشه عضوی از ما میشه اونوقت هیون به اونم زور میگه که تمرین کنه

خندم گرفته بود که یدفعه کیو بغلم کرد و چرخوندم زدم رو بازوش هی کیو منو بزار زمین

کیو-چشم زن دادش

راستی هیون هم میدونه؟

-نه هنوز بهش نگفتم اما امشب بهش میگم میشه فعلن به کسی چیزی نگی؟

کیو-حتما

-لبت چی شده؟

کیو-من برم واسه برادرزاده ی خوشملم غذا بیارم و از اتاق بیرون رفت چقد این کیو بامزه بود نگاه به اینه کردم نزدیک بود غش کنم این منم؟ریمل ریخته بود رو صورتم سریع به دستشوی رفتم و صورتم رو شستم بعد از چند دقیقه هیون اومد تو خونه و بدونه اینکه چیزی بگه مچ دستم رو گرفت و با خودش به سمت بیرون منو برد کیو با دیدن این صنحه حرصش گرفته بود که گفت هیون الان بچه ها میان بزار دور هم باشیم

هیون اخمی به کیو کرد و منو تو ماشین هل داد و خودشم پشت فرمون نشست هیچی نمیگفت فهمیدم خیلی عصبانیه رسیدیم خونه اومد درو برام باز کرد و مجددا مچ دستم رو گرفت و تو خونه برد تا رسیدم خونه شروع به داد زدن کرد

هیون-چرا دم صبحی سر از خونه ی دوستم دراوردی؟؟؟تو جای دیگه رو نداری بری؟تا اخر عمرت باید بیخ گوش من  و دوستام باشی؟ازدواج با تو بزرگترین اشتباه زندگیم بود

-چرا ؟چرا ازدواج با من بزرگترین اشتباه تو بود؟

هیون پوزخندی زد وگفت-یعنی نمیدونی یا خودتو به خریت زدی؟

گریم گرفته بود اشکام خودبه خود میریخت که گفت با ازدواج با تو نصف محبوبیتی که داشتم از دست دادم من همیشه دوست داشتم تو40 سالگی ازدواج کنم اونم نه با یه بچه پرورشگاهی

-مگه من گفتم با من ازدواج کن؟مگه اونروزی که ازم خواستگاری کردی نمیدونستی من پرورشگاهی ام؟ تو نمیدونستی وقتی ازدواج کنی  طرفدارات کم میشن؟

هیون-اونموقعه مغز خر خورده بودم اما الان که که حواصم جمع شده میتونیم جدا شیم

و به سمت در رفت سریع از پشت بغلش کردم نه هیون نه منو تنها نزار من بدون تو میمیرم

هیون دستامو باز کرد و بهم گفت لطفا کنه نشو این خونه و ماشین رو بهت میدم و توهم خفه خون بگیر و ساکت قبول کن داشت میرفت من هنوز بهش نگفتم حامله ام شاید هیون کوچولو باعث بشه که هیون نره دوردم و دستشو گرفتم هیون من خیلی چیزا هت که باید بهت بگم من تو تلوزیون اعلام میکنم که ازت جدا شدم اما الکی میگم هان؟طرفدارات دوباره زیاد میشن دستم رو ول کرد و هولم داد خوردم به میز نهارخوری درد عجیبی حس کردم  و بعد از چند ثانیه هیچی نفهمیدم...

رو تخت بیمارستان بودم وای خدای من من اینجا چیکار میکنم؟ هیون سرشو گذاشته رو تخت اروم دستم رو رو موهاش میکشم اما این هیون نیست که کیو بود چشمای کیو قرمز بود انگار گریه کرده بود

-کیو من اینجا چیکار  میکنم؟هیون کجاست؟

کیو-ژانت و شروع به گریه کردن کرد.....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 بهمن 1390 03:36 ب.ظ