تبلیغات
crazy for ss501 - nice dream
jang jang ta pirozi

nice dream

جمعه 14 بهمن 1390 09:53 ق.ظ

نویسنده : bahar ...
ارسال شده در: short story ،
تصمیم گرفتم داستان یه قسمتی بزارم اولین داستان یه قسمتی كه مینویسم اینه خیلی سخته همه جزئیات رو تو یه پارت بنویسید اگه خوشتون اومد خدارو شكر در غیر این صورت متاسفم
خوب اینجا چیكار میكنید؟برید ادامه دیگه




با پدر و مادرش در ایران زندگی میكرد یه زندگی شاد درسته وضع مالی خوبی نداشتند اما قلب های داشتند پر از عشق و محبت  بهار بیست سال سن داشت تازه وارد دانشگاه پزشكی شده بود در ایران هیچ كس رو نداشتند بهار همیشه شاد و سر زنده بود تا اینكه اون اتفاق ناخوشایند برایش رخ داد و اون تمام این مدت به این فكر میكرد چرا باید این اتفاق برای اون بیفته؟این افكار داشت اونو به مرز جنون میبرد دانشگاه رو ول كرد یه مدت از اون قضیه ناشگون گذشته بود  زنگ خونه به صدا در اومد بهار تو این دنیا بزرگ تنها بود و با خودش فكر كرد حتما صاحب خونه اس درو كه باز كرد در كمال ناباوری یه مرد خارجی رودید مرده  همسن پدرش بود و این  قضیه باعث شد  بزنه زیره گریه كردن وقتی شروع به  گریه كردن كرد مرده بغلش كرد و اونم باهاش گریه كرد بهار تعجب كرد این كی بود كه اینجوری گریه میكرد و به خودش اجازه داده بود بهار رو بغل كنه؟
ببخشید من خودم رو معرفی نكردم من كیم سو جونگ هستم
بهار-ببخشید من باید شمارو بشناسم؟
سو جونگ-بله من از دوستای صمیمی پدرت هستم اون روزی كه خانوادتون تصادف كردن من داشتم با پدرتون تلفنی حرف میزدم اون ازم خواست اگه اتفاقی براشون افتاد من ازتون مراقبت كنم
بهار-ببخشید من چطور میتونم به حرفای شما اعتماد كنم؟
سو جونگ یه عكس از خودش و پدرش در اورد و به بهار نشون داد بعد از كلی صحبت  بهار با سو جونگ به سمت كره راهی شد از اونجای كه بهار خیلی به درس علاقه داشت خوشبختانه زبان انگلیسیش عالی بود اما تا الان كره ای نشنیده بود و این باعث نگرانیش شده بود وقتی به سئول رسیدن به سمت خونه ی كیو سو جونگ راهی شدند خونه كه نه قصر بود بهار تمام این مدت به این فكر میكرد كه پدرش دوستی مثل كیم سو جونگ رو از كجا پیدا كرده خانواده ای كوچیك داشتند یه دختر و یه والدین یاد خانواده خودشون افتاد قطره اشكی از چشماش جاری شد سو جونگ بهار رو به همه معرفی كرد و با كمك همدیگه یه اسم كره ای براش انتخاب كردن كیم مین اه !بهار از اینكه به اون خانواده پیوسته بود خوشحال بود (از اینجای داستان به قلم خود بهار)
..................................
اتاف من نزدیك كیم سوهی بود خییلی از كیم سوهی خوشم اومد میخواستم برم به اتاقش اما اتاق بقلی توجه ام رو جلب كرد وارد اتاق شدم واو این اتاق اندازه خونه ی ما بود!خیلی قشنگ تزئیین شده بود رو تخت نشستم اما نمیدونم چه جوری خوابم برد كه با صدای جیغ یه دختر بیدار شدم
دختر-تو دیگه كی هستی؟اوپاااااااااااااا
اوپا دیگه كیه سعی كردم براش توضیح بدم اما این زبون مزخرفه شون رو درك نمیكردم
یه پسر خیلی خوشتیپ و خشگل وارد اتاق شد برایی چند دقیقه یادم رفت نفس بكشم فقط بهش خیره شدم
پسره یه لبخند زد و گفت تو باید مین اه باشی
محو شده بودم نمیدونستم چی بگم كه دختره تكونم داد  نگاه به پسره كردم و گفتم بله من بهار یعنی مین اه هستم
پسره-منم كیم كیو جونگم و اینم دوست دختره منه
-خوشبختم ولی شما اینجا چیكار میكنید؟
كیو-عجیبه كه تو اتاقه خودم باشم؟
-بله عجبیه!
تازه فهمیدم چی گفتم اینجا اتاق این پسره بود یعنی این پسره جزئ این خانوادس
سریع معذرت خواهی كردم و به سمت اتاقم رفتم
كیم سوهی اونجا بود
سوهی-اونی كجا بودی تو؟
-سوهی تو داداش داری؟
سوهی- اره چه طور؟
-همینطوری
سوهی-اونی میتونم باهات راحت باشم؟
-اره عزیزم خوشحال میشم
سوهی-اونی من دوست واقعی ندارم همه شون بخاطر اوپام با من دوست میشن
-واقعا؟
سوهی-اره منم كسیو ندارم باهاش دردو دل كنم میشه با تو درد و دل كنم؟
-اره عزیزم
سوهی- اونی من عاشق شدم میخوام فردا عشقم رو بهش اعتراف كنم
-اشكال نداره یه دختر عشقش رو اعتراف كنه؟
سوهی-چرا اما اون اصلا به روش نمیاره
-یه خورده دیگه صبر كن شاید اون پیش قدم شد
سوهی-اونی این روسری رو در بیار دیگه
-باشه ولی من جلو داداشت و بابات سرم میكنما
وقتی روسریمو در اوردم سوهی گفت-وای اونی خیلی موهای خوشگلی داری
-خوب حالا این شاهزاده كیه كه عاشقشی؟
سوهی-پارك جونگمینه خیلی دوسش دارم
اینو گفت و به سمت در رفت خوب بخوابیا
وقتی بیدار شدم كیو بالا سرم بود تا چشمام رو باز كردم گفت صبح بخیر پاشو صبحونه بخور
چی كیو تو اتاقه منه؟شروع به جیغ زدن كردم كیو هم سریع از اتاق بیرون رفت بلند شدم دست صورتم رو شستم  لباس پوشیده ای تنم كردم روسریمو سر كردم و به سالن رفتم سو جونگ تا منو دید بلند شد و صندلی رو برام جلو اورد با لبخند تشكر كردم اما دیگه نمیتونستم محبتشونو تحمل كنم این محبت نبود ترحم بود جلوی من پر از غذا بود همه شون نگام میكردن وهی برام غذا میكشیدن صبرم تموم شد بلند شدم و گفتم من سیرم
كیو-فكر نمیكنی یه مقدار بی ادبیه قبل از بزرگترا میز رو ترك كنی؟
- من از ترحم متنفرم ...ببخشید میخوام تنها باشم
اینو گفتم و به سمت حیاط رفتم قدم میزدم  در باز شد یه ماشین اومد تو و من با تعجب داشتم نگاه میكردم دو نفر از ماشین پیاده شدن و به سمت من اومدن و یكی از اونا گفت ببخشید شما؟
-ببخشید من كره ای بلد نیستم
پسره به انگلیسی گفت-شما؟
-مین اه هستم و شما
پسره-یعنی تو مارو نمیشناسی؟
-نه
پسره من هیونگ جون هستم و اینم پارك جونگمین
پارك جونگمین همونیه كه سوهی عاشقشه
جونگمین-چرا انقدر لباس پوشیدی سردته؟
-نه ببخشید شما اینجا چیكار میكنید؟
جونگمین-اومدم داداشم رو ببینم؟
وای یعنی سوهی عاشقه داداشه خودشه؟
-كیو داداش شماست؟
هیونگ-اره و تو اینجا چیكار میكنی؟
ببخشید اینو گفتم و سریع به سمت سالن دویدم سوهی رو كه دیدم بهش علامت دادم بیاد بالا وقتی رفتیم بالا گفتم تو عاشقه داداشتی؟
سوهی-چی نه بابا
-ولی جونگمین گفت كه كیو داداششه
سوهی-اوپا جونگمین اومده؟
-جواب منو ندادی
سوهی-دوست صمیمیشه مثله داداش میمونن ولی داداشش نیست
-كیو با این قضیه مشكل نداره؟
سوهی-نمیدونم ترسم از همینه
وبغلم كرد با هم به طبقه پایین رفتیم بابای كیو منو به عنوان دختر خوندش معرفی كرده بود
جونگمین بلند شد و دستشو گذاشت رو شونه من و سوهی گفت من امشب این خانومای خوشگل رو برای شما دعوت میكنم قبول میكنید
دستشو از شونم انداختم پایین و گفتم من كار دارم و به سمت كیو رفتم جونگمین داشت نگام میكرد
كیو-مین اه باید باهات حرف بزنم
و دستم رو گرفت و به سمت حیاط برد داشتم نگاش میكردم
كیو-چرا فكر میكنی ما به تو ترحم میكنیم؟اینطور نیست پدر مادرت الان تو بهشتن تو خوشبختی و خوشگلی چرا باید به تو ترحم شه؟
ناخوداگاه گریه كردم كیو بغلم كرد بسه چرا گریه میكنی؟
-دست خودم نیست كیو خیلی سخته
كیو-تو منو داری دیگه چی میخوای؟
نگاش كردم كیو میدونی معنی این حرفت چیه؟
كیو-اره میدونم من خیلی با عكس تو زندگی كردم همیشه دوست داشتم از نزدیك ببینمت الانم پیشتم دیگه از خدا چی باید بخوام
-بهت گفتم از ترحم متنفرم
كیف پولشو در اورد یه عكس از من تو كیفش بود تو او عكس من 15 ساله بودم
-این عكسم پیشه تو چیكار میكنه؟
كیو-من اینو از كشوی بابام كش رفتم و قتی دیدمت عاشقت شدم و الانم فهمیدم حقیقت داره
-ولی من تورو نمیشناسم درضمن تو دوست دختر داری
كیو-امیدوارم از این كارم ناراحت نشی ولی اگه توهم احساسی به من داشتی دیگه بقیه چیزا مهم نیست
-كدوم كار؟
یدفعه بغلم كرد این بغل كردن با اون سری خیلی فرق داشت میتونستم صدای قلبم رو بشنوم منم بغلش كردم
...............................................
الان دوساله از رابطه ی ما میگذره سوهی عشقشو به جونگمین اغتراف كرد و الان نامزدن من و كیو هم فردا ازدواج میكنیم شما هم دعوتید بیادا





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 14 بهمن 1390 11:31 ق.ظ