تبلیغات
crazy for ss501 - love is hate..........part.....1
jang jang ta pirozi

love is hate..........part.....1

پنجشنبه 13 بهمن 1390 02:24 ب.ظ

نویسنده : tannaz ...
ارسال شده در: love is hate ،

سلام من طنازم نویسنده ی جدید وب....

عاشق اینم که بقیه رو بذارم تو خماری و نظر هم زیاد میخوام خب دیگه

 وقتتون رو نمیگیرم....

بفرمایید ادامه....

هدفن رو از گوشش برداشت.همه چیز به نظرش ناآشنا میومد.انگار گم شده بود.به اطرافش نگاه کرد.هیچکس اون دوروبر نبود.به آدرس نگاه کرد.یه دفعه یه تابلو دید

-         آااااااه پیداش کردم

رفت سرا دیوار ها اسپری رو از جیبش درآورد و مشغول شد.بعد چند دقیقه صدای آژیر پلیس رو شنید....

-         ببخشید داری چیکار میکنی؟؟

-         تبلیغات روی دیوار مینویسم....برای شرکت(حالا اسم یه شرکتی مثلا)

-         مجوز دارید؟

-         بله البته

مجوز رو از کیفش درآورد و به افسر پلیس نشون داد.افسر پلیس سرشو تکون داد و رفت.دیگه تقریبا صبح شده بود ولی هوا هنوز تاریک بود.صدای یکی رو شنید که داره با خودش حرف میزنه.انگار داشت فحش میداد.

-         اااااه.....این پسره ی مزخرف کجاست؟

بهش اهمیتی نداد و به کارش ادامه داد.رفت بغل دستگاه قهوه ساز دید پسره هم همونجاس.قهوه رو گرفت و یکم ازش خورد.احساس کرد یه بوی خاصی میاد مثل بوی خون.پسر با دست به صورت دختر اشاره کرد

-         بینی تون.......داره خون میاد

-         چی؟؟؟واقعا

یه دستمال از کیفش درآورد و خونشو پاک کرد

-         شما مطمئنید حالتون خوبه؟

-         بله از این اتفاقا زیاد میفته...واسه اینه که شب کارم

-         شما کره ای هستین؟؟؟؟؟

-         نه.

-         میتونم بپرسم کجایی هستین؟

-         من ایرا......

یه دفعه یه ماشین اومد توی کوچه و نورش خورد توی صورت پسره.دختر جا خورد.پسر حواسش به ماشین بود وقتی برگشت دید دختره نیس.فقط دستمالش افتاده بود.(والله اونطور که ما میدونیم سیندرلا کفششو جا گذاشت هیلاری داف موبایلشو سلنا گومز هم ام پی3 پلیرشو.دستمال ندیده بودیم جا بذارن)دختر همینجور پدال میزد تا اینکه یه سنگ رفت زیر دوچرخه و دوچرخه از مسیر منحرف شد و دختر محکم خورد به درخت.اشکش درومد.همینطور که بلند گریه میکرد اون روزا از جلوی چشماش رد شد.

-         دخترجان احمق نشو.آخه این همه جا تو دنیاس اونجا دیگه کجاست میخوای بری؟

-         آخه مادر من چرا همیشه با من مخالفت میکنی؟؟برای تو چه فرقی داره من کجا برم؟؟

-         من نمیدونم به پدرت بگو

-         باشه.تو که میدونی من اونو راضی میکنم.

این مکالمه ی هرروزش با مادرش بود.بالاخره بعد چندماه پدرشو راضی کرد.با کلی سلام وصلوات راهی شد.....

-         آااااای......درد داره.....همه چی.......چرا.......چرا من؟؟؟؟

یه نفر از دور داشت میومد

-         چی شده؟؟؟خودتو زخمی کردی؟؟بیا بریم....

-         نارا......چرا؟؟چرا همیشه این بلاها سر من میااد؟؟؟چراااا؟؟

-         آروم باش هیچی نیست فقط یکم زخمی شدی....

-         فقط همینه؟؟؟امروز دوباره خون دماغ شدم

-         دوباره؟؟

-         آره...

-         باید بری پیش دکتر....

-         مگه پول اضافه دارم؟میخواد حرفای همون قبلی رو بگه.....کمتر کار کن

-         خب کمتر کار کن....

-         تو که از وضعیت من خبر داری چرا اینو میگی؟؟

-         ربطی نداره....وضعیت منم مثل توئه......ولی هیچیم نشده

(خب دیگه شناختین؟؟نارا جون رو که شناختین؟اون یکی هم لئاست دیگه)

لئا رفت توی اتاق جاشو انداخت وخواست بخوابه.......ولی خوابش نمیبرد

-         چیه؟چرا نمیخوابی؟؟؟

-         میدونی امروز کیو دیدم؟؟

-         نه.....کی؟؟؟؟(پ نه پ علم غیب دارم  میتونم ذهنتو بخونم)

-         هیو........یونگ......سنگ

-         چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نارا از جاش پرید......

-         چیه؟؟

-         خب چیکار کردی؟؟

-         هیچی وقتی روش رو اونور کرد در رفتم...

-         هووه.خیالم راحت شد......فکر کردم......

-         میدونم چی میخوای بگی....کاملا اشتباهه.....کاملا

-         خوبه...حالا بگیر بخواب.....شب خیلی کار داریم....

-         باشه سعی میکنم

تقریبا حوالی بعدازظهر بود.همه وسایل رو آماده کردن.بعد رفتن رستوران.نارا غذا درست میکرد و لئا هم سفارش هارو میگرفت.هوا دیگه کاملا تاریک شده بود لئا داشت میرفت

-         دوچرخه هنوز سالمه؟؟

-         فکر کنم سالم باشه.....فقط چراغش شکسته

-         چجوری میخوای تو این تاریکی بدون چراغ بری؟میگم امشب نرو

-         آخه دختر خوب من کلی سفارش رو دستمه.مگه میشه نرم؟؟

-         چه میدونم؟فقط میگم خطرناکه...راستی بیا این پولو بگیر فردا داری برمیگردی سر رات واسه من یه قلم مو جدید بگیر

-         اون یکی داغون شد.نه؟

-         آره بابا دیگه پوسید....راستی دیشب یه نفر زنگ زد گفت میخواد یکی از نقاشی هامو بخره

-         هوریاااا هوریاااااا........خب دیگه من برم

-         باشه برو مراقب خودت باش

-         باشه خدافس

لئا دوچرخه اشو ورداشت و رفت سمت همون جا دیشبیه....همش دعا میکرد یونگ سنگ اونجا نباشه.تو همین افکار بود که یه نفر از پشت نور زد.هدفن رو از گوشش درآورد.صدای بوق رو شنید ولی دیگه دیر شده بود ماشین زده بود به لئا..............

بروبچس چطور بود؟؟؟؟

تو نظرات بهم بگید لطفا......

میسیییییییی




دیدگاه ها : به نفعته منو کلیک کنی....
برچسب ها: love is hate story of ss501 ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 16 بهمن 1390 10:44 ب.ظ