تبلیغات
crazy for ss501 - Inever let u go-ep1
jang jang ta pirozi

Inever let u go-ep1

سه شنبه 4 بهمن 1390 11:56 ق.ظ

نویسنده : bahar ...
ارسال شده در: Inever let u go ،
سلام به دوستا گلم ببخشید دیر شد

امیدوارم همگی از این داستان لذت ببریم نظری جهت بهتر شدن داستان دارید حتما بهم بگید خوشحال میشم

نگاهم رو ساعت خیره شده ولی هنوز خبری از هیون نیست دلشوره ی عجیبی دارم رو کاناپه منتظرش میشینم اما نمیدونم چهطوری خوابم میبره حدودای ۵ از خواب پا میشم سریع میرم تو اتاق خواب اما اما خبری از هیون نیست دیگه نمیتونم بیشتر از این تحمل کنم تلفن خونه رو بر میدارم و شماره ی کیو رو میگیرم بعد از چند تا بوق کیو با صدای خواب الود جواب میده(الهی من قربون اون صداش بشم)

کیو-کیه؟؟؟

-خواب بودی؟

کیو-نصفه شبی زنگ زدی بعد هم میگی خواب بودی؟

-ببخشید من قطع میکنم

کیو-وایسا ببینم تو ژانتی؟

-اره

کیو-چی شده که این وقت شب زنگ زدی؟؟؟

-از هیون خبر نداری؟

کیو-هنوز نیومده خونه؟

-نه...

کیو-خوب بهش زنگ میزدی

-چقدر تو باهوشی!تلفنش خاموشه

کیو-من میدونم معمولا کجاها میره تا نیم ساعت دیگه پیداش میکنم

-واقعا ممنونم

کیو-خواهش میکنم زن دادش تو هم بگیر بخواب بای

تا خواستم جوابش رو بدم تلفن قطع شده بود نکنه اتفاقی افتاده؟!؟ نگاه حلقه ی تو دستام میکنم حتی ۱ درصد احتمال نمیدم بهم خیانت کنه ...... حتما واسش اتفاقی افتاده اما تازگی ها رفتارش عوض شده

سرم گیج میره نمیدونم چرا اما یه مدته سرگیجه عجیبی دارم فردا باید به دکتر برم صدای چرخیدن کیلید در قفل حواصم جمع شد هیون اومد تو ولی گوشه ی لبش پاره شده بود و داشت خون می اومد جلو دویدم دستشو گرفتم -هیون چی شده؟؟؟

اما یه کشیده بهم زد دستم رو گونه ام گذاشتم ونگاش کردم داشت به اتاقش میرفت داد زدم

دلیل این رفتارت چیه ؟؟؟تا این موقع کجا بودی؟؟؟

هیون که تقریبا داشت فریاد میزد گفت تا من ۲ دقیقه دیر میکنم باید زنگ بزنی به بچه ها که بیان ببینن من کجام؟؟؟

خدای من هیون چقدر ترسناک شده بود داشتم از ترس میمردم سعی کردم کم نیارم

-۲دقیقه؟؟؟پوز خندی زدم وگفتم تو همیشه ۱۰ خونه بودی ۷ساعت دیر کردی میخوای چیکار کنم نگرانت شده بودم

هیون-تو کی هستی که نگران میشی؟

-شاید یادت نباشه اما من زنتم

هیون-واقعا....خوش به حالت

و به اتاق رفت یاد حرفی که کیو تو روز عقد بهم گفت افتادم که بهم گفت ژانت این هیون بچه ی خوبیه شما میتونید خوشبخت شید ولی یه نصیحت دارم وقتی اعصابش داغونه نزدیکش نشو

سه تا نفس عمیق کشیدم  و به اشپزخونه رفتم تا صبحونه درست کنم اما دوباره سرم شروع به درد کردن کرد داشتم دیونه میشدم یه چیز ساده اماده کردم و رو کاناپه دراز کشیدم حتما مال بی خوابی شدیده اما مگه میشد خوابم ببره همش تو این فکر بودم که هیون دیشب کجا بود چرا لبش زخم بود

با تمومه وجودم به هیون عشق میورزیدم تو دنیا هیون تنها کسی بود که داشتم من یتیم بودم به طور اتفاقی تو لس انجلس هیونو دیدم  بعد از چند ماه از اشنایمون هیون بهم پیشناهاد ازدواج داد منم که تو همون لحظه اول شیفتش شده بودم قبول کردم و باهاش به کره اومدم روزی که میخواستیم به کره بیایم هیون بهم گفت ژانت نمیزارم اب تو دلت تکون بخوره ماه رو اگه بخوای از اسمون برات میارم

با به یاد اوردن این جمله دوباره لبخند رو لبام نشست تلوزیون رو روشن کردم  اما هیون خواب الود اومد بیرون انگار از دستم ناراحته حتی یه نگاه هم بهم نکرد و به اشپزخونه رفت اومد کاسه رو برداره دستشو گرفتم و با لبخند بهش گفتم من برات اماده میکنم تو برو دست وصوریتت رو بشور

با سر جواب داد داشت میرفت که نگام به دستاش خیره شد حلقه!حلقه دستش نبود و دوباره سر دردم شروع شد غذا رو براش کشیدم و به اتاق رفتم شروع به گشتن جیبای کتش کردم اما چیزی پیدا نکردم خیالم راحت شد یه نفس عمیق کشیدم که متوجه بوی ادکلان کتش شدم این بوی عطر زنونه بود کت از دستم افتاد نه این امکان نداره شاید این عطر خودم باشه و از اتاق اومدم بیرون اما میدونستم این عطر من نیست داشتم خودم رو گول میزدم نیم ساعت بعد هیون رفت تو اتاق و خیلی شیک اومد بیرون داشت از در بیرون میرفت که برگشت سمت من و گفت شب دیر میام منتظرم نباش و رفت منو با یه عالمه سوال تنها گذاشت........

حاضر شدم تا پیشه یه دکتر برم با ماشینی  که هیون برام خریده بود به نزدیک ترین بیماستان رفتم بعد از یه چکاپ کلی دکتر ازم خواست تا منو ببینه ترس تو دلم ریخت کاش هیونم اینجا بود

دکتر-تبریک میگم شما ۳هفته اس که حامله اید..............




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 بهمن 1390 03:34 ب.ظ