تبلیغات
crazy for ss501 - pain of love-ep8
jang jang ta pirozi

pain of love-ep8

دوشنبه 10 بهمن 1390 06:29 ق.ظ

نویسنده : bahar ...
ارسال شده در: pain of love ،
بچه ها شرمنده من این داستان رو خیلی زود میخوام تموم کنم چون خیلی سنگین شدن ناسلامتی امسال كنكور دارم پس نمیتونم بیام پس خیلی زود میرم سره اصل مطلب یعنی کاترین زود عاشقه هیون میشه و... شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

-چرا اینجوری نگاه میکنید؟؟؟؟
جونگمین-خوشگل ندیدید؟
هیونگ-میمون ندیدیم!
جونگمین دمپایشو دراورد و به طرف هیونگ پرت کرد
یونگ سنگ-میخوای من بیام؟
-نه ممنون ......و به سمت جونگ مین رفتم پیرهنشو کشیدم و به سمت اتاق کیو بردمش
وقتی به اتاق رسیدم جونگمین گفت جریان چیه؟
-من اشپزی بلد نیستم!
جونگمین-چی؟پس چرا به هیون نگفتی؟
-اخه نمیخواستم پیشش کم بیارم!
جونگمین-خوب چرا به من گفتی؟
-که کمکم کنی دیگه!
جونگمین-به نظرت من اشپزم؟
-جبران میکنما!
جونگمین-بزار ببینم چیکار میتونم بکنم
یه جیغه کوتاهی کشیدم و پریدم تو بغلش
جونگمین-نکنه نقشت این بود منو بیاری تو اتاق و بقلم کنی؟؟؟
میخواستم بزنم تو سرش که در باز شد و کیو اومد تو من و جونگمین با تعجب بهش نگاه کردیم که گفت چیه از اینکه خلوتتون بهم خورد ناراحت شدید؟
جونگمین دستشو انداخت دورگردنم و گفت از کجا فهمیدی؟
کیو عصبانی شد حس کردم الانه که دعوا بشه دسته جونگمین رو برداشتم و به کیو گفتم اشتباه برداشت کردی
کیو-بخاطر این صبح از دستم ناراحت شدی؟
-چی؟
کیو-بخاطر این ناراحت شدی وقتی....
پریدم تو حرفش -اصلا اینطور نیست
جونگمین که دید اوضاع داره کم کم خراب میشه گفت داداش اینطور که فکر میکنی نیست
حرصم گرفته بود اخه به اون چه ربطی داشت؟
-هرجور که دوست داری فکر کن
خواستم از اتاق بیام بیرون که کیو دستم رو گرفت و گفت کاترین فکر کنم دارم عاشقت میشم اینقد مغرور نباش !!!
نمیدونستم چی بگم کیو پسره خوبی بود اما با من جور نبود!!!زبونم قفل شده بود  با نگام به جونگمین التماس میکردم جونگمینم که این رو حس کرد دستشو انداخت دور گردن کیو و گفت بریم منکه خیلی گشنمه!
به دنبالشون رفتم جونگمین بدون اینکه چیزی به کسی بگه تلفن رو برداشت و زنگ زد رستوران و غذا سفارش داد
هیونگ-مگه تو خری؟کاترین قرار بود اشپزی کنه
جونگمین-اخه حوسه غذای همیشگی رو کردم
یونگ سنگ-توکه راست میگی.......و پوزخندی زد
انگاری یونگ سنگ میدونه.......بعد چند دقیقه غذارو اوردن مشغوله غذا  خوردن بودیم که جونگمین-کاترین من فردا صبح قبل از اینکه واسه عکسبرداری بری میام اونجا
-باشه
کیو-چراا
جونگمین-به تو چه!
هیونگ-بخور از ...بچه!به داداش کیو همه چه!
هیون و یونگ سنگ با تعجب به هیونگ نگاه کردن
هیونگ-چرا اینجوری نگاه میکنید؟اگه شما هم اون صحنه رو میدید انقد تعجب نمیکردین
قلبم ریخت پایین نکنه الان همه چیو بگه ابروم بره؟کاش ساکت شه دیگه
یونگ سنگ-کدوم صحنه رو؟
هیونگ-کیو جان پاشو یبار دیگه اون صحنه رو تکرار کن بچه کنجکاو شده
جونگمین-ببین کی به کی میگه بچه!تو سرت تو کار خودت باشه نمیگی کاترین خجالت میکشه؟
نگام رو صورت هیون ثابت موند انگاری کلافه شده بود نکنه ....؟؟؟
کیو-چرا غذاتو نمیخوری؟دوست نداری؟
-نه خیلی هم خوشمزس میل ندارم فقط
هیون-کیو کاترین میخواد بره برسونش
کیو-ولی هنوز غذاشو تموم نکرده
-ممنون سیر شدم
از میز پاشدم کیو خواست برسونم قبول نکردم میخواستم تنها باشم
از تو حیاط داشتم میرفتم که هیون صدام زد
هیون-مگه نگفتم کیو برسونت؟
-میخواستم تنها باشم
هیون-تو این ظهری؟منم باهات میام پس
از خدام بود بیاد سعی کردم بی تفاوت نشون بدم
-هرجور دوست داری
هیون پوزخندی زد و گفت چیه دیگه نمیخوای تنها باشی؟
چجوری بهش بگم وقتی باهاشم  قلبم دیونه میشه؟چجوری بگم محتاج به دیدنش شدم؟شروع به قدم زدن کردیم بعد از چند دقیقه....
هیون-خونت نزدیکه ها چقد زود رسیدیم
-اره خیلی به شما نزدیکه
هیون-خوب فردا میبینمت
-باشه
خواستم برم تو که گفت اگه کیو رو دوست نداری بهش بگو که بد برداشت نکنه
دستشو تکون داد و رفت....راست میگفتا باید به کیو بگم اما چرا برای اون مهم بود؟؟؟ جونگمین چیکار بامن داشت؟






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 بهمن 1390 04:45 ب.ظ