تبلیغات
crazy for ss501 - pain of love-ep6
jang jang ta pirozi

pain of love-ep6

شنبه 8 بهمن 1390 03:21 ب.ظ

نویسنده : bahar ...
ارسال شده در: pain of love ،
اخه من نمیدونم كی به اینا گفته این لباسا خوشگلناما خدایش بهشون میاداsmileبرین ادامه مطلب با پارت جدید

تلفن کیو شروع به زنگ خوردن کرد

کیو-الان میام بابا...چی؟....دروغ میگی!!!...خودم میدونستم

و با من دست داد و رفت از دست این پسر خیلی مهربونه اما دلیل نمیشه که جوری دیگه بهش فکر کنم سریع زنگ زدم به رانندم حدودا ۵دقیقه گذشت که رسید جولوم از ماشین پیاده شد دستم رو دراز کردم و گفتم سویچ

مین جا-بله خانم؟؟؟

-اینگلیسی بلد نیستی؟سویچ رو بده به من

با تردید کیلد رو بهم داد قبل از اینکه سوار شم گفتم از فردا دیگه نیا و پام رو گذاشتم رو گاز داشتم وقتی به هیون فکر میکردم بیشتر گاز میدادم خیلی از دست این پسر کفری شده بودم رسیدم خونه لباسم رو عوض کردم و رو تخت ولو شدم صبح با صدای زنگ از خواب پاشدم ایفون رو که دیدم چشمام رو مالوندم نه اینکه مدیره!!!(بچه ها من اسم مدیر کمپانی دی اس پی رو نمیدونم امیدنم فعلا میگم مدیر تا بعد از سارا جونم بپرسم)درو باز کردم بعد از چند ثانیه با دسته گل بزرگی اومد تو خونه واقعا تعجب کرده بودم این اینجا چی کار میکنه

مدیر-حتما شوکه شدی!اومدم بخاطر رفتار دیروزم معدرت خواهی کنم!

-چی شد که به این نتیجه رسیداید؟؟؟

مدیر-چرا به من نگفتی که پدرتون اقای پیترسونه؟؟؟

یه پوزخند زدم وگفتم چقدر پول گرفتید؟

مدیر-من پولی نگرفتم!!!

داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم که گفت پدرتون قول دادن کمکم کنن تا یه کمپانی اونجا تاسیس کنم!

-خوب اگه من برگردم هیون مشکلی نداره؟

مدیر-من فکر اونجاشم کردم تو هیون زوج انتخابی میشید و من ازتون چندتا عکس میگیرم تو مجله ها پخش میکنیم و مردم کم کم رفتار تو رو فراموش میکنن

-من مردمو نگفتم هیونو گفتم!

مدیر-اون رو حرف من نمیتونه حرف بزنه تازه قراردادشون تا چند ماه دیگه تموم میشه نظرت چیه؟؟؟

خیلی دلم میخواست حال هیونو بگیرم پس قبول کردم مدیر رفت و من سریع رفتم تا دوش بگیرم امروز باید یه سری عکس با هیون مینداختم لحظه ای که هیون منو ببینه رو تصور کردم وزدم زیر خنده چقد حال میده ببینه شکست خورده!!!سریع لباس پوشیدم و سوار ماشین شدم ...بعد از چند دقیقه دم کمپانی بودم همینکه میخواستم درو باز کنم یه دختر اومد بیرون و گفت تو کاترینی؟

-بله چطور؟

دختره-من ژانت هستم قرار بود من با هیون عکس بندازم که بلطف شما خراب شد

-ببخشید واقعا متاسفم

ژانت-لازم نکرده متاسف باشی فقط زیاد بهش نزدیک نشو

اینو گفت و با حالت عصبی گذاشت رفت وارد کمپانی شدم هیون تو سالن بود کت شلوار مشکی پوشیده بود وای خدای من چقدر شیک شده بود تا منو دید اومد کنارم و با لبخند گفت شنیدم شما زوج انتخابی من شدید امیدوارم موفق شیم و یه پوزخندی زد ورفت وای این پسر اصلا نمیشه روشو کم کنم انتظار داشتم داد و بیداد راه بندازه ولی انگار نه انگار به اتاق پرو رفتم قرار بود لباس عروس بپوشم لباس رو پوشیدم و بعد ارایش صورتم وارد اتاقی شدم که قرار بود عکسا رو اونجا بندازیم تا از رفتم تو کیو اومد پیشم و سوتی زد وایییییییییییییییییی این کیه دیگه؟؟؟ پس کاترین کوش؟

-کیو شوخی رو بزار کنار

کیو-بابا تو که خیلی ناز شدی شوخی نمیکنم ایشالا واسه عروسیمون یه لباس همینطوری میگیریم

دادزدم کیم کیو جونگ

خندید و دستاشو بالا برد تسلیم تسلیم

مدیر اومد پیشم وگفت مثله عروسک شدی !خوب گوش کن کاترین تو باید به صورت هیون خیره بشی درحالی که اون داره به تو لبخند میزنه ...........حالتی که قرار بود عکس بگیریم این بود که کمر من رو ساق دست هیون بود در حالی که هیون خم شده بود به من لبخند بزنه و من بهش خیره نگاه کنم درحالی که دستام دور گردنش بود خلاصه با هزار بدبختی جسی که مدیر میخواست رو گرفتیم صورت هیون خیلی به صورت من نزدیک بود و موزیانه لبخند میزد اما اما نمیدونم چرا قلبم تند تند میزد لبخندش خیلی ناز بود عکس رو گرفتن و من هنوز به هیون خیره شده بودم که هیون دستشو از زیر کمرم برداشت منم دستمو سفت تر دو گردنش حلقه زدم که دوتاایمون پرت شدیم زمین هیون افتاد روم سریع دستم رو کشیدم که مدیر زد زیر خنده عکاسم یه عکس از اون اتفاق گرفت هیون پاشد و گفت چرا دستتو محکم دور گردنم حلقه کردی؟

-خودت چی چرا دستت رو برداشتی؟

مدیر-خوب بسته بریم سر جست بعدی خلاصه بعد از عکاسی وقتی لباسم رو عوض کردم خواستم برم بیرون هیون دستمو گرفت وگفت یه نصیحتی دارم

-چی؟

هیون-هیچ وقت عاشق من نشو...

-چه از خود راضی من هیچ وقت عاشق تو یکی نمیشم حتی اگه تو تنها مرد رو زمین باشی

هیون-اخه وقتی افتادم روت صدای قلبت داشت کرم میکرد ......یه پوزخندی زد و رفت

دلم میخواست داد بزنم و یا بزنم تو سرش چرا انقد حرص دربیاره این کیم هیون جونگ .....جونگمین نزدیکم شد وگفت امیدوارم اتفاقای که قبلا افتاده رو فراموش کنیم یه لبخند بهش زدم و گفتم حتما همینطوره

جونگمین-میشه شام ب منزل ما بیان؟

-نه یه سریع کار دارم

جونگمین-شما مطمئنید مارو بخشیدید؟

-البته ما هم همسایه و هم همکاریم دلیل نداره باهم بجنگیم

جونگمین-پس من میتونم با شما راحت باشم؟

-حتما خوشحال مشم

جونگمین-پس لوس نشو و الان مثل دخترای خوب با کیو بیا خونه ما منتظریم درحقیقت احساس گناه میکنم

-چرا احساس گناه؟

جونگمین-چون دختر خوشگلی مثله تورو تو فرودگاه تنها گذاشتم دیگه...

-اخه .............یکی از پشت هولم داد برگشتم دیدم کیو بد منو سوار ماشین خودش کرد و گفت بچه ها میخوان باتو شام بخورن پس لوس بازی درنیار

-اخه ماشینم اینجاست

کیو اشکالی نداره به جونگمین میگم بیارش سویچ رو بده

کیلیدارو بهش دادم بعد از چند دقیقه اومد و چنان گاز داد که نزدیک بود سکته کنم....


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 بهمن 1390 04:42 ب.ظ