تبلیغات
crazy for ss501 - pain of love-ep3
jang jang ta pirozi

pain of love-ep3

چهارشنبه 5 بهمن 1390 07:14 ق.ظ

نویسنده : bahar ...
ارسال شده در: pain of love ،

سلامی به نرمیه لپ هایه یونگی

به بلندیه خنده ی جونگ مین

به محکمیه مشت هایه هیون

به خوشگلیه هیونگ جون

به خوشمزگیه کیو  جونگ

این عکسم تقدیم میکنم به طرفدارای هیون وجونگمین

کاناپه لم دادم تلوزیون رو روشن کردم شبکه ها رو تند تند عوض میکردم وقتی به نتیجه ای نرسیدم خاموش کردم حوصله ام واقعا سر رفته بود یه فکری کردم و با خودم گفتم یعنی قراره من اینجوری اینجا زندگی کنم؟نه این امکان نداره به اتاقم رفتم و لبتابم رو روشن کردم وارد کمپانی های که دنبال مدل بودن میگشتم که از شرایط یکی از کمپانی ها به اسم dspخوشم اومد پروفایلم رو براشون ارسال کردم و منتظر جواب شدم حدودا یک ساعت گذشته بود که تلفن خونه شروع به زنگ خوردن کرد با عجله جواب دادم بعد از مدتی صدای جیغ خونه رو برداشت درسته کمپانی dsp با درخواستم موافقت کرده بودن قرار شد ساعت 7 اونجا برم انگار یه مهمونی بود کمد لباسام رو خالی کردم و یه پیراهن مسی دکلته بالا زانو که یه کمربند پهن مشکی رو کمرش بود رو انتخاب کردم اما کفشی که با اون ست باشه رو ندارم کلافه شدم و تصمیم گرفتم وقتی با کیو بیرون رفتم بخرم دیگه صدای شکمم دراومده بود به اشپزخونه رفتم اما غذای حاضر نبود باید یه خدمتکار استخدام کنم یه سیب از تو یخچال بر داشتم در حال خوردن بودم که ایفون به صدا دراومد کیو پشت در بود درو باز کردم اومد تو و گفت سلام چطوری؟ این پسر چه زود خودمونی میشه

-مرسی تو چه طوری؟ یه لبخند زد و نشست رو مبل

کیو-خونه ی قشنگی داری

-مرسی لطف داری

کیو-نمیخواد با من رسمی باشی

-اخه (گوشیش زنگ خورد با دیدن اسم رو گوشیش رنگش پرید) نمیخوای جواب بدی؟

کیو-نه مزاحمه

-اما من فکر میکنم باید جواب بدی

بامن من جواب داد تا گفت بله یه صدای که در حال داد زدن بود گفت کدوم گوری هستی تو؟ کیو گوشی رو با فاصله از گوشش گرفت و گفت صداتو ندارم و قطع کرد

با تعجب داشتم نگاش میکردم که گفت ترسیدی؟این یکی از بچه هاست که سگ گازش گرفته

-فکر کنم اونی که ترسیده تو باشی و خندیدم

کیو-اشکالی نداره توام به ما بخند

-چرا انقد عصبی بود؟

کیو-گفتم که سگ گازش گرفته و گوشیشو در اورد هیونگ میشه بیای اینجا؟نه بابا همش ?تا خونه س اگه بیای شماره اون دختررو میدم بهت دمت گرم منتظرم

-جریان چیه؟

کیو - الان میفهمی

ایفون به صدا دراومد درو باز کردم یه پسره اومد تو و شروع به غر زدن کرد تو نمیگی ما الاف تو ایم تو به هیون گفتی میخوای بری دسشوی بد سر ازاینجا در اوردی بیچاره یونگ سنگ فکر میکرد تو تو دسشوی هستی نزدیک بود خوشو خیس کنه

زدم زیره خنده با خنده ی من اون پسره انگارتازه از وجود من باخبر شده بود وگفت شما ؟

من کاترینم خوشبختم و دستمو براش دراز کردم یه لبخند قشنگ زد وگفت من هیونگ جون هستم و با هام دست داد کیو اومد ودستشو انداخت دور گردنم و گفت دوست دخترم قشنگه ؟ سرمو برگردوندم طرف کیو بانگاهی عصبی بهش خیره شدم خندید و گفت شوخی کردم بابا نزن حالا

هیونگ-بیا بریم تا این هیون دیونه تر از این  نشده وسط تمرین پیچوندی اقا پسر  (دست کیو رو گرفت و در حالی که به سمت در میرفت گفت از اشنایتون خوشبختم )

کیو-میبینمت.با سر جواب دادم نگاه ساعت کردم ساعت ۳بود یعنی هیون میذاره ۵ بیاد؟ اصلا این هیون کیه؟ بی خیال این موضوع شدم و شروع به خوندن رمان کردم نگاه ساعت کردم وای خدای من ساعت۴  نیم بود سریع سشوار رو زدم تو برق و موهامو درست کردم لباسی که قرار بود برای مهمونی بپوشم رو تا کردم و گذاشتم تو یه ساک شلوار جین کمرنگی پام کردم یه تاپ صورتی تنم کردم کیفم رو با کتونی هام ست کردم یه مقدار ارایش کردم و از خونه بیرون اومدم نگاه ساعت کردم دقیقا ?بود کیو با چند تا دختر داشت حرف میزد وای خدای من این پسره چقد دختر بازه وقتی دخترا رفتن اومد پیشم و گفت اماده ای؟اره بریم که من عجله دارم 

کیو-کجا بریم؟

-فروشگاه

رسیدم دم یه فروشگاه بزرگ وقتی وارد شدیم

کیو-چی احتیاجته؟

-کفش

کیو-تو منو واسه کفش اوردی اینجا؟

-من تورو نیاوردم تو منو اوردی

کیو-خوب خوب  عصبانی نشو من یه مغازه رو میشناسم کفشای تکی داره بریم اونجا؟

-اره بریم . مغازه تو همون فروشگاه بود تا من وکیو وارد شدیم فروشنده گفت سلام خوش اومدید چیز خاصی مد نظرتونه؟مدل کفشی که میخواستم رو براش توضیح دادم و بعد از چند ثانیه چند تا مدل کفش برام اورد از بین اونا یکی رو انتخاب کردم وای این کیو واقعا مثل کش شلوار میمونه تا ولش میکنی در میره سرمرو که چرخوندم دیدم داره با اون یکی فروشنده لاس میزنه یه نفس عمیق کشیدم و کارت اعتباریم رو دادم به فروشنده و پاکت کفش رو گرفتم و از مغازه زدم بیرون کیو دنبالم اومد وگفت میذاشتی حداقل شمارم رو میدادم بهش یه نگاه خیره بهش کردم

کیو-حسودیت شد؟

پوزخندی زدم وگفتم چرا باید حسودیم بشه؟

کیو-راست میگیا بیا بریم یه چیز بخوریم

-باشه

از فروشگاه اومدیم بیرون هنوز یک قدم بیشتر بر نداشته بودیم که چندتا دختر وقتی کیو رو دیدن اسمشو صدا زدن کیو-اه اینا اینجا چیکار میکنن؟روشو به من کرد وگفت ۱ دقیقه اینجا منتظرم میشی؟

-باشه ولی زود بیا. رو پله ها یفروشگاه نشستم. نیم ساعت گذشته بود که از دور دیدمش با عصبانیت واستادم از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد

کیو-کجای تو؟

-منو اینجا گذاشتی رفتی و حالا میگی کجای تو؟نیم ساعته اینجا نشستم
کیو-واقعا زمان زود میگذره بیا بریم داخل(وبه فروشگاه اشاره کرد)

-داخل برای چی؟

کیو-یه کافی شاپ اینجا هست که...اصلا بیا خودت ببین!

- من نمیام

کیو-خوب بیا یه دقیقه بشین یه چیزی بخوریم و بریم!

-نمیام

کیو-بیا پس مغازه ها رو ببین چقدر قشنگن؟

-نمیام

کیو-پس بیا شاید یه جنسی دیدی که به دردت خورد و خواستی بخریش

-نمیخوام

کیو-پس بیا برو بمیر که واقعا وجود امثال تو برکت رو از این سرزمین میبره!

داد زدم کیم کیو جونگ و با پام محکم زدم به ساق پاش از پله ها پایین اومدم دستم رو دراز کردم تا تاکسی بگیرم که کیو صدام کرد بدون توجه به کیو سوا ماشین شدم...........




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 بهمن 1390 04:37 ب.ظ