تبلیغات
crazy for ss501 - pain of love-ep2
jang jang ta pirozi

pain of love-ep2

چهارشنبه 5 بهمن 1390 03:05 ق.ظ

نویسنده : bahar ...
ارسال شده در: pain of love ،
سلام دوستای گلم خوبید كه ایشاالهاینم از پارت 2 امیدوارم خوشتون بیاد

انگار دنیا دور سرم میچرخه نه این امکان نداره من اونجا چیکار کنم با عصبانیت گفتم نه نمیرم مگه بابام قراره به جای من زندگی کنه؟ اقای نیکل لبخندی زد وگفت کاترین جان بابات قراره یه شرکت در کره تاسیس کنه یه خونه ی نقلی در بهترین جای سئول خریده یه راننده هم داری که به محض اینکه برسی میاد دنبالت مشکل زبان هم که نداری درضمن پول تو جیبیت ۲برابر میشه

-کجا مشکل زبان ندارم؟اخه من تنها اونجا چیکار کنم؟

-زبان اینگلیسی که بلدی عزیزم من وپدرتم زودی میایم اونجا

یه مقدار فکر کردم از اینکه بابام اونجا نبود تا برام تصمیم بگیره قبول کردم البته چاره ای جز قبول کردن نداشتم بیلط رو گرفتم  وقتی سوار هواپیما شدم یه حس دلشوره عجیبی داشتم تصمیم گرفتم بخوابم تا وقتی که برسیم ....

با صدای مهماندار هواپیما از خواب بیدار شدم  خانم رسیدم با لبخند تشکر کردم  وقتی از هواپیما پیاده شدم رفتم تو سالن انتظار اما هیچکس منتظر من نبود با کلافگی زنگ زدم اقای نیکل -شما منو سرکار گذاشتین؟مگه نگفتی تا رسیدی راننده میاد دنبالم؟

نیکل-کاترن جان رسیدی؟الان اقای پارک مین جا زنگ زد وگفت ماشین خراب شده ادرس رو که داری خودت برو

انتن انقدر ضعیف بود که قطع شد باید یه گوشی بخرم چمدون رو برداشتم به سمت تاکسی ها رفتم اما منکه ادرس نداشتم یعنی اقای نیکل به من فقط گفته بود برسی اونجا راننده میاد دنبالت با کلافگی تاکسی رو رد کردم و به فرودگاه رفتم روی صندلی نشستم ۳تا پسر با عینک های بزرگ توجه هم رو جلب کردن دست اولی گوشی بود یه فکری کردم و با عجله جلو رفتم -ببخشید میتونم یه تماس با موبایلتون بگیرم؟

پسره به دوستاش نگاه کرد که من سریع گفتم پولشو میدم!خندید و گفت فقط زود تمومش کنید

تشکر کردم و سریع شماره ی اقای نیکل رو گرفتم -شما که به من ادرس ندادید

نیکل-شرمنده فکر کردم بهت دادم  یاداشت کن 

-صبر کن

رو به پسره گفتم کاغذ داری؟ سرشو به علامت نه تکون داد کیفم رو خالی کردم در حالی که  مداد چشمم رو برداشتم گفتم -بگو .رو کف دستم شروع به نوشتن کردم

نیکل-کاترین جان یاداشت کردی؟

-اره من باید قطع کنم خدافظ

و موبایل رو به صاحبش دادم  وتشکر کردم هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودن که گفتم ببخشید میشه منو برسونید؟

اون پسری که موبایل رو بهم داده بود با تمسخر گفت تو مارو میشناسی نه؟

-شما؟نه چطور؟

یکی دیگه از پسرا به پسر اولیه گفت هیون یه امضا بهش بده بریم دیگه خسته ایم ها

ببخشید من فقط ازتون خواستم منو برسونید چون به اینجا وارد نیستم  اما رفتار...

هیون پریدتو حرفمو گفت- جونگ مین خورده داری بهش بدی دست از سر ما برداره؟

 ۳تاشون شروع به خندیدن کردن خیلی بهم بر خورد گفتم برای چی بهم پول بده؟

هیون-خوب معلومه که باهاش تاکسی بگیری ببین خانم محترم اگه ما قرار باشه امثال شما ها رو برسونیم که باید دست از کاروزندگیمون بکشیم

با زدن این حرف انگار اب یخ روم ریختن سعی کردم اروم باشم با عصبانیت نگاش کردم و گفتم امیدوارم دیگه نبینمت و وسایلی که رو زمین ریخته بودم رو جمع کردم چمدونم رو برداشتم  واز بقلشون گذشتم

یه تاکسی گرفتم  و ادرس مورد نظر رو گفتم تو ماشین با نگاه کردن به مغازه ها و مردم خودم رو مشغول کردم حدودا نیم ساعت گذشت که به خونه رسیدم از محلش خیلی خوشم اومد تا خواستم در بزنم یکی درو باز کرد با دیدن من خوشحال شد وگفت ببخشید خانم ماشین خراب شده بود خیلی نگرانتون بودم

-اشکال نداره پیش میاد دیگه و وارد خونه شدم تقریبا مثل خونه قبلیم بود از کاناپه هاش کلی خوشم اومده بود با پرده ها ست شده بود ۷تا اتاق خواب داشت که در طبقه ی دوم بودن برای منکه تنهای زندگی میکنم زیادی بزرگ بود  اتاق خوابم با سلیقم خیلی جور بود یه دوش گرفتم  و رو تختم ولو شدم و خوابیدم صبح ساعت ۶بیدار شدم تو اشپزخونه رفتم در یخچال رو که باز کردم انگار برای ۵۰نفر مواد غذای چپونده بودن توش یه لیوان شیر خوردم تو اتاقم رفتم و چمدونم رو باز کردم طبق عادت همیشگیم یه ست گرمکن پوشیدم و مو های لختم رو دم اسبی بستم هدفنم رو تو گوشم گذاشتم و از خونه زدم بیرون در حال دویدن بودم که توپ بسکتبال خورد تو صورتم و نقش زمین شدم سرم گیج میرفت صدای یکیو شنیدم شما خوبین؟

بلند شدم سعی کردم لبخند بزنم گفتم  اره خوبم

-اما داره از بینیتون خون میاد

-اشکال نداره و با دسمالم پاکش کردم یه نگاه به پسره انداختم انگار یه جا دیده بودمش و شروع به دویدن کردم  پسره هم دنبالم دوید و گفت اشکال نداره همراهیتون کنم؟

با لبخند گفتم البته که نه

-من کیم کیو جونگ هستم

-کاترین پیترسون از اشنای با شما خوشبختم  (شوع به قدم زدن کردیم )

- اگه امروز یه بیلیط بخت ازمای میخریدم حتما برنده بودم!

باتعجب گفتم چطور مگه؟

کیو-هیچی دیگه ادم در خونش دختر خانم قشنگی مثل شماو ببینه حتما بختش بلنده دیگه!

-هنوز هم وقت داری برای بیلیط خریدن!

کیو-البته اگه این شانس رو داشته باشم تا شمارو دوباره ببینم که که خودش یه جور بخت ازماییه نه؟

-حتما خونه ی من هم نز دیک به خونه ی شماست

کیو-بعدازظهر وقت ازاد دارین؟

-اره اتفاقا دوست دارم با اینجا اشنا شم

ساعت۵ قرار گذاشتیم دم خونمون این پسر انگار یه جا دیدمش هرچقدر فکر کردم جواب رو پیدا نکردم

بیقرار منتظر ساعت ۵ بودم ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 بهمن 1390 04:35 ب.ظ