تبلیغات
crazy for ss501 - pain of love-ep1
jang jang ta pirozi

pain of love-ep1

سه شنبه 4 بهمن 1390 08:32 ب.ظ

نویسنده : bahar ...
ارسال شده در: pain of love ،
اینم از این داستانم امیدوارم خوشتون بیاد پیشنهاد و انتقاد هم می پذرم خوب عزیزای من بفرمائید ادامه مطلبشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے smile


گیج خواب بودم از شانس بدم هم تلفن هی زنگ میخورد خواب الود تلفن رو جواب دادم

-بله؟

-تو هنوز خوابی؟

-شما؟

-دیشب زیادی خوردی نه؟البته کار همیشگیته

وای اینکه منشی بابامه -نه البته که نه اما تا دیروقت داشتم چمدونم رو میبستم

-کاترین جان امیدوارم از بابات ناراحت نشده باشی میدونی که هرچی میگه واسه خودت میگه

پوزخندی میزنم و میگم البته که این طوره

منتظر جواب نمیشم و تلفن رو قطع میکنم نگاه به ساعت میکنم ۵ ساعت وقت دارم میرم یه دوش میگیرم حوله رو دور خودم میپیچونم و به سمت کمد لباسام میرم یه دامن کوتاه مشکی و تاپ ابی دکلته میپوشم کیف دوشی مشکیم رو میندازم رو دوشم چمدونم رو ور میدارم و به سمت در میرم چکمه هام رو پام میکنم و میزنم بیرون با کمال تعجب راننده بابام اونجا بود تا منو دید پیاده شد و گفت صبح به خیر خانم

-تو اینجا چی کار میکنی؟

جوزف-اقای پیترسون خواستن تا مطمئن شم شما سوار هواپیما میشید

-با خنده گفتم یعنی انقد بودن من باعث عذاب ایشون میشن؟

سرشو با حالت شرمندگی پایین انداخت

گفتم الان که زوده برم اونجا یا باید برم اونجا رو طی بکشم تا هواپیما بخواد حرکت کنه

-نه خانم این چه حرفیه تمام کاراتون رو اقای نیکل(منشی بابام)انجام دادن فقط شما نیم ساعت قبل پرواز باید اونجا باشید .نگاه به ساعتش کرد وگفت حدودا ۴ ساعت دیگه

-میشه ازت یه درخواستی کنم؟

جوزف-البته خانم

-میشه منو ببری مایکل رو ببینم؟

جوزف-اخه....

-از دور چطور؟قول میدم بابام نفهمه

با من من گفت فقط ۱  دقیقه

باخوشحالی سوار ماشین شدم  و جوزف ماشین رو به سمت محل کار مایکل حرکت داد

من کاترین پیترسون هستم۲۳سالمه من مدل هستم با صورتی گرد و مو های مشکی لخت در کل قیافه ام خوبه  من با پدرم در نیویورک زندگی میکنیم.بابام یکی میلیاردر های اینجاست یه عالمه شرکت و کارخونه اتومبیل سازی داره مادرمم نمیدونم کجاس تا الان که خبری ازش نبود هروقت هم از بابام سوال میپرسم یا جواب نمیده یا میپیچونه!من اجازه ندارم کسی رو دوست داشته باشم یا با کسی دوست بشم چون بابام فکر مینه همه منو بخاط پولم میخوان!زندگی من و پدرم از هم جداست بخاطر یه سری مسائل من در خانه ی جدا زندگی میکنم ....

ماشین ایستاد و رشته ی تفکرات منم پاره شد

جوزف-خانم رسیدیم اما قول دادینا فقط۱ دقیقه

با سر جواب میدم و پیاده میشم مایکل رو میبینم داره لباس ها رو مرتب میکنه  ناخوداگاه میرم تو مغازه منو که میبینه میگه سلام خوش امدید در چه طرحی لباس میخوان؟

-مایکل

یه لباس در میاره و میگه این برازنده شماست

-ازت خواهش میکنم اینجوری نکن

مایکل-چه جوری؟خوب گوش کاترین میخوام برگردم به همون روزی که کمپانیت تو و چند تا از دوستات رو فرستاد اینجا تا لباس بگیرین

-یعنی..

پرید تو حرفم و گفت یعنی دیگه میخوام به عنوان یه مشتری بهت نگاه کنم

اشک تو چشمام حلقه زد و با بغض گفتم چرا؟

مایکل-چون دوستت ندارم نامزدم قراره از کانادا برگرده

-تو تو نامزد داشتی؟

مایکل-اره حالا چرا اومدی اینجا؟

-اومدم تا ازت خدافظی کنم وازت بخوام منتظرم بمونی

مایکل-فکر کردی من دیونم که بخوام منتظر تو یکی باشم؟میتونستی زنگ بزنی و ازم خدافظی کنی

و زیر لب گفت برای من که مهم نبود

با من من گفتم فک فکر کردم رابطه ی من وتو جدی باشه

با پوزخند گفت خوبه در حد فکر بود ببخشیدا اما میشه دیگه بری؟

با کمال ناباوری رومو برگردوندم  وبه سمت در خروجی رفتم دست خودم نبود اما اشکام در حال ریختن بود  جوزف با دیدن من پیاده شد و درو برام باز کرد و گفت خانم باید به فرودگاه بریم جواب ندادم هنگ کرده بودم  با خودم گفتم خوب شد که به بابام معرفیش نکردم سرم درد میکرد دل شوره عجیبی داشتم  به فرودگاه رسیدیم اقای نیکل درو برام باز کرد وگفت چرا ناراحتی؟

-همینجوری.اما من قراره کجا برم ؟

نیکل-وای دختر تو چقدر عجولی

-عجولم؟یه پوزخند میزنم میگم یک ساعت دیگه قراره برم جای که خودمم نمیدونم کجاست!

نیکل-خوب خوب من تسلیم قراره بری کره

با حالتی که تقریبا شبیه جیغ بود گفتم کررررررررره؟!؟!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 بهمن 1390 04:32 ب.ظ